تبليغاتX
ღ.•**•. يا تو و عشق ، يا من و مرگ •**•.ღ

ღ.•**•. يا تو و عشق ، يا من و مرگ •**•.ღ

میگن

اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است "ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! " ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود ... ولی من میگم عشق ۱دونست اونم هستی منه‌‌‌‌                دوست دارم هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5:20  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

ﺭﻓﺗﻰ ﻭﻟﻰ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ...

در خود می بینم و می نگرم به آنچه که از حضور و عبور هر رفیق بر من آمده، در حادثه ی تکرار سایه های بی رنگ و چهره ای که هر کدام، برای خود، هزار چهره و درون خود هزار رنگ داشتند چه غمگین می شوم زمانیکه می فهمم هیچکدام نه رویی به خوبی و نه رنگی زخوشی بر آینه ی قلب من نپاشیده اند.سر بر بالین تنهایی خویش می گذارم تا تن مهجور و خسته ام را همراه قطره های اشک خود همسفر جاده های خشک و بیایانی گونه هایم کنم، در حیرت از مرام و معرفت عزیزانی که روزی سنگر امن تنهایی شانه هایم بودند ، در ویرانه های خاطراتم بر پشت خود می لرزم وهق هق و شب گلایه های خود را با این ترانه هم صدا می شوم. و بارش آغاز می کنم

دل را که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست

زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است

عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:26  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

پسر به دختر گفت

 

 اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی

 

 اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

 

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

 

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.

 

حال دختر خوب نبود...

 

نیاز فوری به قلب داشت...

 

از پسر خبری نبود...

 

دختر با خودش می گفت:

 

 می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...

 

ولی این بود اون حرفات؟...

 

حتی برای دیدنم هم نیومدی...

 

شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...

 

آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

 

چشمانش را باز کرد،

 

دکتر بالای سرش بود.

 

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟

 

دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.

 

شما باید استراحت کنید..

 

.در ضمن این نامه برای شماست!..

 

دختر نامه رو برداشت،

 

اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،

 

بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.

 

الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.

 

از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.

 

پس نيومدم تا بتونم اين كارو  انجام بدم..

 

اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

 

(عاشقتم تا بينهايت)

 

دختر نمی تونست باور کنه...

 

اون این کارو کرده بود...

 

اون قلبشو به دختر داده بود...

 

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...

 

و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:45  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

ﺩﻟﺘﻨﮕﻰ

اگر يادت کنم پروانه ميشم / فراموشت کنم ديوانه ميشم / غروب عاشقان رنگ طلاييست / اگر چه اخرش مرگ و جداييست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:32  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

ﺩﺍﺳﺗﺍﻥ

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو داداشي صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهي به اين مساله نمي كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت :متشكرم.
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم

تلفن زنگ زد.
خودش بود.
گريه مي كرد.
دوست پسرش قلبش را شكسته بود.
از من خواست كه برم پيشش.
نمي خواست تنها باشه.
من هم اينكار را كردم .
وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم ، تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.
آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه .
بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست كه بره بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت :متشكرم.
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد ، گفت:قرارم بهم خورده ، اون نمي خواهد با من بياد .
من با كسي قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كداممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه خواهر و برادر.
ما هم با هم به جشن رفتيم.
جشن به پايان رسيد.
من پشت سر اون ، كنار در خروجي ، ايستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود .
آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم ، به من نگاه كرد و گفت :متشكرم شب خيلي خوبي داشتيم.
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم

يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال … قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ،
من به او نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره .
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه.
اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي .
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي كليسا اون دختره حالا داره ازدواج مي كنه ، من ديدم كه(بله)رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.
با مرد ديگري ازدواج كرد
من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو مي دونستم ، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت:تو اومدي ؟ ، متشكرم
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم

سالهاي خيلي زيادي گذشت.
به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش مي دونست توي اون تابوت خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ،
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
تمام توجهم به اون بود.آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه.اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم .
من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه كه نمي خواهم فقط براي من يه داداشي باشه
من عاشقش هستم
اما … من خجالتي ام … نميدونم … هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره .
اي كاش اين كار رو كرده بودم ای خدا
با خودم فكر مي كردم و گريه !
گریه !
گریه !
گریه !
گریه !
گریه . . . . . . . . . !!!

اگه همديگر رو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نكشيد ، عشق رو از هم دريغ نكنيد ،
خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نكنيد ،
منتظر طرف مقابل نباشيد ،
شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 23:30  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

با عشق آغاز کردم ،چه جاده ای بود، پر از خارهای تنهایی و غربت، با کوله باری از چند ورق سکوت و یک دنیا بی کسی عازم شهر چشمانت شدم، هنوز آواره ای بیش نیستم، مقصد کجاست !! تا کجا من باید پاهای خسته ام را در جاده بی انتهای چشمهایت بکشم !! تا کی باید طعنه های نامردی این زمانه را برای یه لحظه بودن به جان بخرم !!

کی و کجا وعده دیدار ، روی کدامین خاطره نبودنت، بودنت بارانی میشود؟؟؟؟

از این لحظه ها دلگیرم ، هر لحظه نبودنت سالها عمر مرا با خود میبرد، من پر از نبودنم، پر از شک که آیا بودنی هست یا نه، پر از تردید!!!

خاطره هایم پر است از خاطره های خیالی!! ای کاش رویا رنگ واقعی داشت، یا کاش منم رنگ رویا داشتم!

کاش رویا آنقدر وسعت داشت که من وتو را در کنار هم در خود جای میداد...

کاش لحظه ای در کنارم بودی تا به جای تمام لحظه های نبودنت بارانی میشدم !!

باران همان واژه ای که سالهاست در دل دارم !! شب های بارانی، شب های یلدای نبودنت، شب های سرد زمستانی !

ساهاست بهار را از یاد برده ایم، سالهاست که در شب های خاطره، گلی مجال روییدن پیدا نکرده. سالهاست که سایه نبودنت روزهایمان را ابری کرده است...

جادوگر، لحظه های زمان را جادو کرده ! اینجا هر لحظه ساعتی است که هر ثانیه اش سال کبیسه ای است !!


اینجا سکوت همیشه تداعی نبودنت را میکند !! من خسته ام، خسته .........

تا کی و کجا !!

با من حرف بزن ، تنهایی جان مرا میبرد، به ازای کدامین گناه نامه های من بی جواب است چرا باید انتظار لحظه ای باشم که نسیم از سوی تو قاصدکی را برایم به ارمغان آورد...


انتظارت را به جان میخرم و مثل همیشه در این جاده مسافر آواره ای هستم

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:40  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

اتاق تاريک بود .
فضای گرم و معطر اتاق منو گيج کرده بود .
روی تخت دراز کشيدم .
بهش نگاه کردم .
آروم و ساکت بود .
مثل خودم .
بلند و کشيده .
چشاش برق می زد .
آروم سراسر بدنش رو لمس کردم .
هيچی نمی گفت .
هميشه تسليم بود , تسليم محض .
لبامو گذاشتم روی لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم کرد .
بوسه هايی که بين من و اون رد و بدل می شد هميشه کوتاه بود .
دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم .
همين سکوتش منو ديوونه می کرد .
اون روزای اول که باهش آشنا شدم برای من پر از اضطراب بود .
ولی اون عين خيالش نبود .
هميشه قرارای من و اون توی کوچه های خلوت , پشت ديوارای بلند و ... بود .
می ترسيدم کسی من رو با اون ببينه .
آخه اون يه جوری بود .
توی همون کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل گرفت .
با اولين بوسه منو اسير خودش کرد .
هميشه وقتی از هم جدا می شديم به خودم قول می دادم ديگه نبينمش ولی مگه می شد .
وقتی با هم بوديم فقط بوسه بود و بوسه .
رابطه ما از اين بيشتر نبود .
يه جورايي فکر می کردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولی .. شايد اشتباه می کردم .
اون از من هيچی نمی خواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم .
و لحظه هايي که می بوسيدمش چقدر چشاش برق می زد .
کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو باهم ببينن .
هر دو بی پروا بوديم .
توی لحظه های غم و تنهايي منو صبورانه تحمل می کرد .
هيچوقت عاشقش نشدم .
حتی گاهی ازش متنفر می شدم ولی بازم ... می رفتم سراغش .
بهش نگاه کردم .
چشماشو بسته بود .
اتاق بوی عرق تن اونو به خودش گرفته بود .
آخرين بوسه رو ازش گرفتم و مثل هر شب

...

GOLD STAR
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

سلام عشق نازم

می دونم که همین روزا بلاخره میایی و این وبلاگو میخونی

میدونم چند وقت دیگه زنگ میزنی و میگی آدرس وبت رو بده میخوام بخونمش

خواستم قبل از اینکه بیایی و بخونی بدونی که فقط واسه تو نوشتم فقط برای وجود مقدست که برام

تکیه گاه محکمی بوده با تموم نداشته هام تو رو داشتم

نازنینم عشق مهربونم یه جاهایی غمگین نوشتم اون روزا همون روزایی بوده که پای تلفن برات گریه

کردم و تنها توی هجوم غمهام تو بودی که با صدای گرمت تنهاییهام و پر کردی . 

یه جاهایی خندیدم شاید معلوم نباشه اماتو حتماً می فهمی آخه تنها تو مدل خندهام خوب متوجه 

می شی اون همون روزایی بوده که کنارت مدام شیطنت می کردم و تو فقط  لبخند می زدی

می بینی تموم زندگیمون چقدر کوتاه شده چند صفحه صفحه های وب رو نشمردم اما خیلی کوتاه از

خاطره هامون خیلی توش نیست آخه خاطرها مشترکن فقط واسه من وتو  باید یادگاری بمونن تا با به

خاطر اوردنشون گریه کنیم یا بخندیم.می نویسم فقط برای حرم نفسهات برای مهربونی چشات برای

گرمی دستات برای اینکه بگم مرسی بابت همه کارهایی که توی این دو سال و هشت ماه برام انجام

دادی هیچ وقت اجازه ندادی توی چشمات نگاه کنم و بگم بابت همه چیز ممنونتم هر موقع خواستم بهت

بگم ممنون دستت رو جلوی دهنم گذاشتی و کلی اخم کردی که برای من هیچکاری نکردی اما همه

زندگیم

تنها کسی که امید زنده بودن رو به هم برگردوند تو بودی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 9:26  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

اگه تو مال من بودي......

                                               اگه تو مال من بودي...... 




                                     اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع ميكرد 
                                     پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع ميكرد 


                                      اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش ميرسيد 
                                       مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش ميرسيد 


                                        اگه تو مال من بودي همه خبردار ميشدن 
                                         ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار ميشدن 


                                           اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم 
                                         پاييز ميفهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم 


                                          اگه تو مال من بودي انقد غريب نميشدم 
                                     من چي ميخواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم 


                                        اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود 
                                          دل من اون آواره اي كه شبا ميگرده نبود

                                  اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت 
                                              تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت 


                                         اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت ميشد 
                                     قصه ي عشق ما دو تا، عبرت سرنوشت ميشد 


                                       اگه تو مال من بودي مي بردمت يه جاي دور 
                                      يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور 


                                    اگه تو مال من بودي،‌ مي ذاشتمت روي چشام 
                                    بارون ميخواستي مي باريد، ابر سفيد گريه هام 


                                     اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نمي ريخت 
                                  شمعي كه پروانه داره، اشك غم انگيز نمي ريخت 


                                    اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت 
                                         آدما دارا ميشدن، دنيا ديگه فقير نداشت 


                                         اگه تو مال من بودي خيال نميكنم باشي 
                                    پس ميرم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي
xman
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:12  توسط ﻣﺤﺴﻦ  | 

تو بگو...

                      من به خورشيد سپردم

                        براي طواف نگاهت هر روز از شرق بتابد

                       به مهتاب سپردم

                       براي بدرقه ي چشمانت شبها بتابد

                       من به مجنون سپردم

                      براي پريشاني دلت از اشک هاي ليلي بگويد

                      من به حافظ سپردم

                      براي خنده ي لبانت فال هاي عاشقانه بگويد

                     من به فرهاد سپردم

                     براي شکستن غمهايت با تيشه ي عشق به آنها بکوبد

                     من به ابرها سپردم

                      با زمزمه ي دلتنگي تو عاشقانه بگريند

                     اينها براي عاشق بودن من کافي نيست

                      تو بگو...

                      تو بگو تا جانم را پيشکش چشمان بيقرارت

                     در شب دلتنگي تو کنم

                     تو بگو...

                     تو بگو تا به چشم هايم سفارش کنم برايت بميرند

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:52  توسط ﻣﺤﺴﻦ  |