میگن


در خود می بینم و می نگرم به آنچه که از حضور و عبور هر رفیق بر من آمده، در حادثه ی تکرار سایه های بی رنگ و چهره ای که هر کدام، برای خود، هزار چهره و درون خود هزار رنگ داشتند چه غمگین می شوم زمانیکه می فهمم هیچکدام نه رویی به خوبی و نه رنگی زخوشی بر آینه ی قلب من نپاشیده اند.سر بر بالین تنهایی خویش می گذارم تا تن مهجور و خسته ام را همراه قطره های اشک خود همسفر جاده های خشک و بیایانی گونه هایم کنم، در حیرت از مرام و معرفت عزیزانی که روزی سنگر امن تنهایی شانه هایم بودند ، در ویرانه های خاطراتم بر پشت خود می لرزم وهق هق و شب گلایه های خود را با این ترانه هم صدا می شوم. و بارش آغاز می کنم
دل را که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است
بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست
زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود... نیاز فوری به قلب داشت... از پسر خبری نبود... دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی... ولی این بود اون حرفات؟... حتی برای دیدنم هم نیومدی... شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم... آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... چشمانش را باز کرد، دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید.. .در ضمن این نامه برای شماست!.. دختر نامه رو برداشت، اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد، بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.. اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت) دختر نمی تونست باور کنه... اون این کارو کرده بود... اون قلبشو به دختر داده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم؟...
اگر يادت کنم پروانه ميشم / فراموشت کنم ديوانه ميشم / غروب عاشقان رنگ طلاييست / اگر چه اخرش مرگ و جداييست

تلفن زنگ زد.
خودش بود.
گريه مي كرد.
دوست پسرش قلبش را شكسته بود.
از من خواست كه برم پيشش.
نمي خواست تنها باشه.
من هم اينكار را كردم .
وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم ، تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.
آرزو ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه .
بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست كه بره بخوابه ، به من نگاه كرد و گفت :متشكرم.
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد ، گفت:قرارم بهم خورده ، اون نمي خواهد با من بياد .
من با كسي قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كداممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه خواهر و برادر.
ما هم با هم به جشن رفتيم.
جشن به پايان رسيد.
من پشت سر اون ، كنار در خروجي ، ايستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود .
آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم ، به من نگاه كرد و گفت :متشكرم شب خيلي خوبي داشتيم.
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم
يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال … قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ،
من به او نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره .
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه.
اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي .
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي كليسا اون دختره حالا داره ازدواج مي كنه ، من ديدم كه(بله)رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.
با مرد ديگري ازدواج كرد
من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو مي دونستم ، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت:تو اومدي ؟ ، متشكرم
ميخواهم بهش بگم ، ميخواهم كه بدونه ، من نمي خواهم فقط داداشي باشم.من عاشقشم.اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش را نمي دانم
سالهاي خيلي زيادي گذشت.
به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه من رو داداشي خودش مي دونست توي اون تابوت خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ،
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست كه اون نوشته بود :
تمام توجهم به اون بود.آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه.اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم .
من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه كه نمي خواهم فقط براي من يه داداشي باشه
من عاشقش هستم
اما … من خجالتي ام … نميدونم … هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره .
اي كاش اين كار رو كرده بودم ای خدا …
با خودم فكر مي كردم و گريه !
گریه !
گریه !
گریه !
گریه !
گریه . . . . . . . . . !!!
اگه همديگر رو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نكشيد ، عشق رو از هم دريغ نكنيد ،
خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نكنيد ،
منتظر طرف مقابل نباشيد ،
شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه
با عشق آغاز کردم ،چه جاده ای بود، پر از خارهای تنهایی و غربت، با کوله باری از چند ورق سکوت و یک دنیا بی کسی عازم شهر چشمانت شدم، هنوز آواره ای بیش نیستم، مقصد کجاست !! تا کجا من باید پاهای خسته ام را در جاده بی انتهای چشمهایت بکشم !! تا کی باید طعنه های نامردی این زمانه را برای یه لحظه بودن به جان بخرم !!
کی و کجا وعده دیدار ، روی کدامین خاطره نبودنت، بودنت بارانی میشود؟؟؟؟
از این لحظه ها دلگیرم ، هر لحظه نبودنت سالها عمر مرا با خود میبرد، من پر از نبودنم، پر از شک که آیا بودنی هست یا نه، پر از تردید!!!
خاطره هایم پر است از خاطره های خیالی!! ای کاش رویا رنگ واقعی داشت، یا کاش منم رنگ رویا داشتم!
کاش رویا آنقدر وسعت داشت که من وتو را در کنار هم در خود جای میداد...
کاش لحظه ای در کنارم بودی تا به جای تمام لحظه های نبودنت بارانی میشدم !!
باران همان واژه ای که سالهاست در دل دارم !! شب های بارانی، شب های یلدای نبودنت، شب های سرد زمستانی !
ساهاست بهار را از یاد برده ایم، سالهاست که در شب های خاطره، گلی مجال روییدن پیدا نکرده. سالهاست که سایه نبودنت روزهایمان را ابری کرده است...
جادوگر، لحظه های زمان را جادو کرده ! اینجا هر لحظه ساعتی است که هر ثانیه اش سال کبیسه ای است !!
اینجا سکوت همیشه تداعی نبودنت را میکند !! من خسته ام، خسته .........
تا کی و کجا !!
با من حرف بزن ، تنهایی جان مرا میبرد، به ازای کدامین گناه نامه های من بی جواب است چرا باید انتظار لحظه ای باشم که نسیم از سوی تو قاصدکی را برایم به ارمغان آورد...
انتظارت را به جان میخرم و مثل همیشه در این جاده مسافر آواره ای هستم
...
می دونم که همین روزا بلاخره میایی و این وبلاگو میخونی
میدونم چند وقت دیگه زنگ میزنی و میگی آدرس وبت رو بده میخوام بخونمش
خواستم قبل از اینکه بیایی و بخونی بدونی که فقط واسه تو نوشتم فقط برای وجود مقدست که برام
تکیه گاه محکمی بوده با تموم نداشته هام تو رو داشتم
نازنینم عشق مهربونم یه جاهایی غمگین نوشتم اون روزا همون روزایی بوده که پای تلفن برات گریه
کردم و تنها توی هجوم غمهام تو بودی که با صدای گرمت تنهاییهام و پر کردی .
یه جاهایی خندیدم شاید معلوم نباشه اماتو حتماً می فهمی آخه تنها تو مدل خندهام خوب متوجه
می شی اون همون روزایی بوده که کنارت مدام شیطنت می کردم و تو فقط لبخند می زدی
می بینی تموم زندگیمون چقدر کوتاه شده چند صفحه صفحه های وب رو نشمردم اما خیلی کوتاه از
خاطره هامون خیلی توش نیست آخه خاطرها مشترکن فقط واسه من وتو باید یادگاری بمونن تا با به
خاطر اوردنشون گریه کنیم یا بخندیم.می نویسم فقط برای حرم نفسهات برای مهربونی چشات برای
گرمی دستات برای اینکه بگم مرسی بابت همه کارهایی که توی این دو سال و هشت ماه برام انجام
دادی هیچ وقت اجازه ندادی توی چشمات نگاه کنم و بگم بابت همه چیز ممنونتم هر موقع خواستم بهت
بگم ممنون دستت رو جلوی دهنم گذاشتی و کلی اخم کردی که برای من هیچکاری نکردی اما همه
زندگیم
تنها کسی که امید زنده بودن رو به هم برگردوند تو بودی... 

براي طواف نگاهت هر روز از شرق بتابد
به مهتاب سپردم
براي بدرقه ي چشمانت شبها بتابد
من به مجنون سپردم
براي پريشاني دلت از اشک هاي ليلي بگويد
من به حافظ سپردم
براي خنده ي لبانت فال هاي عاشقانه بگويد
من به فرهاد سپردم
براي شکستن غمهايت با تيشه ي عشق به آنها بکوبد
من به ابرها سپردم
با زمزمه ي دلتنگي تو عاشقانه بگريند
اينها براي عاشق بودن من کافي نيست
تو بگو...
تو بگو تا جانم را پيشکش چشمان بيقرارت
در شب دلتنگي تو کنم
تو بگو...
تو بگو تا به چشم هايم سفارش کنم برايت بميرند
